محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

221

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

پند - نصيحت باشد . و ديگر غليواج « 1 » را گويند ، يعنى گوشت ربا « 2 » و او را جوزه‌لوا و چوژه‌لوا و چوزه‌لوا و جنگلاهى « 3 » و خاد و زغن و گوشت ربا نيز گويند * . مثال معنى اخير فرخى گويد : بيت تا نبود چون هماى فرخ كركس * تا كه نباشد نظير باز خشين پند « 4 » و حكيم سوزنى نيز فرمايد مثالش بهر دو معنى : بيت داد بك از راى « 5 » او دست ستم بند كرد * زانكه همه راى او حكمت نابست « 6 » و پند گر زره پند او داد دهد داد بك * جوژه ز بن بر كند شهپر بر باز و « 7 » پند و [ بضم با ] بمعنى پنبهء حلاجى كرده كه براى رشتن و غيره گلوله « 8 » كرده باشند « 22 » . پايمزد - اجرتى كه بقاصد دهند . مثالش استاد جلالى گويد : شعر همه پاى مزد غلامان تست * به من بر « 9 » از امروز فرمان تست پيكند - [ بفتح با و كاف و سكون ياى حطى ] يعنى در سلك كشيد و پيوست و جمع كرد . مثالش حكيم رودكى فرمايد : بيت هر آنچه « 10 » داود آن را بسالها پيوست « 11 » * هر آنچه « 10 » قارون آن را بعمرها پيكند « 12 » پيرهند « 13 » - در فرهنگ بمعنى پيرهن « 14 » باشد . پاكند - [ به وزن آكند ] ياقوت سرخ باشد . بخارى گويد : بيت كجا تو باشى « 15 » گردند بيخطر خوبان * جمست « 16 » را چه خطر هر كجا بود پا كند و در مؤيد [ بباى تازى « 23 » ] آمده « 24 » . پايمرد - [ بفتح ميم و سكون راى مهمله ] شفيع و يارى ده « 25 » . مثالش حكيم انورى گويد : شعر گفتم كه پايمرد و سيلت كه با شدم * گفتا كه بهتر از كرم او كسى « 17 » دگر پارهء زرد - آنچه يهودان بر كتف دوزند امتياز را و آن را به عربى غيار گويند . مثالش حكيم خاقانى فرمايد : بيت گردون يهود يا نه بكتف كبود خويش * آن زرد پاره بين كه چه پيدا « 18 » بر افكند پارهء آرد - طعاميست كه فقرا به مقدار گندم از آرد راست كنند و پزند « 19 » و اماج نيز گويند . مع الذال پانيذ - شكر است « 26 » و فانيذ معرب آنست . مثالش . بستان « 20 » : شعر ز بنگاه حاتم يكى پير مرد * طلب ده درم سنگ پانيذ « 21 » كرد

--> ( 1 ) « س » : غيلواج . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره * از « غ » است . ( 3 ) در برهان جنگلانى و جنگلايى نيز ضبط شده است . ( 4 ) « س » : ننظير . . . ؛ ( در ديوان فرخى ص 45 چاپ نگارنده : همچو نباشد بشبه بازخشين پند آمده است ) . ( 5 ) « س » ، آزراى . ( 6 ) « س » : بايست ؛ « ب » : بابست . ( متن از لغت نامهء دهخداست ) . ( 7 ) « س » « ب » : شهپر بازوى . ( متن از لغت نامهء دهخداست ) . ( 8 ) « س » : كلوكه . ( 9 ) « س » : بمىبره ( متن از « ن » و « ب » است ) . ( 10 ) « س » : آنجه . ( 11 ) « س » : بيوست . ( 12 ) « س » : بيكند . ( 13 ) « س » : بيرهند . ( 14 ) « س » : بيرهن . ( 15 ) « س » : باسى . ( 16 ) « س » : جمشت ؛ « ن » : چمست . ( متن از « ب » است ) . ( 17 ) « ب » : كس . ( 18 ) اصل : عمدا . ( متن از ديوان خاقانيست ) . ( 19 ) « س » : پرند . ( 20 ) « س » : بوستان ( 21 ) « س » : پانيز . ( 22 ) رجوع به پاغند و پاورقى ( 2 ) صفحهء قبل شود . ( 23 ) يعنى : باكند . ( 24 ) صحيح لغت يا كندست با ياء حطى . ( 25 ) در برهان قاطع معنى مددكار و معين و دستگير نيز افزوده شده است . ( 26 ) در برهان گويد : قند سفيد باشد ، و شكر برگ نيز گويند كه شكر قلم باشد و بمعنى نوعى از حلوا هم هست .